* چارديواري *
!... همه وقت، همه جا، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
و ... دوباره سلام، آغاز هر كلام ...! ان شاالله ايام به كامتون باشه. عزاداري هاتون هم قبول. روز شهادت امام زين العابدين عليه السلام رو هم خدمتتون تسليت عرض مي كنم . چه خبرا ...؟؟!! خوبيد، خوشيد ...؟؟! از اينكه در اين مدت جوياي حالم بوديد سپاس فراوان ! خيلي خسته ام ولي تا پايان امتحانات خبري از استراحت مطلق و فراغت بال نخواهد بود!! زندگيه ديگه، هر كسي رو به يه نحوي درگير خودش كرده !!! تازه مي فهمي كه وقتي مي گن سلامتي بزرگترين نعمت خداست يعني چي؛ به اين مي رسي كه، مشكلات تو در برابر مشكلاتي كه خيلي از مردم دور و اطرافت دارن چقدر حقيره و صبر تو چقدر ناچيز ... مي فهمي كه خدا رو بايد به خاطر داشته ها و نداشته هات شكر كني ... خدايا به خاطر داشته ها و نداشته هام شكرت ... تجربه هاي خوبي كسب كرديم؛ به اين باور رسيديم كه سلامتي خيلي با ارزش تر از ... است؛ اينكه مادر و اشك هاي زلالش بزرگترين تكيه گاه آدما در اوقات تنهاييه؛ و مهم تر از همه اينها اينكه خدا رو هيچ وقت و در هيچ لحظه اي از زندگي از ياد نبريم و بدونيم كه در هر قسمت از زندگي، چه تلخ، چه شيرين، چه سخت و چه آسون تنها اونه كه با ماست و تنها با ياد اونه كه دلها آروم مي گيره ... الا به ذكر الله تطمئن القلوب ... يه حرف درگوشي هم براتون دارم؛ اما از من نشنيده بگيريد! تو بيمارستان با پزشك هاي زيادي سر و كار داشتيم اما خيلي از جاها حسابي حال ما رو گرفتن و نا اميدمون كردن ...؟! طوري كه روزي هزار بار اين استفهام انكاري در اذهانمون نقش مي بست كه آيا واقعاً اينها پزشكان آينده ي اين جامعه هستن ...؟؟؟؟!!! بابا يه ذره سواد، يه ذره صبر، يه ذره اخلاق، يه ذره منطق، يه ذره انسانيت هيچ كسي رو تا به حال نكشته، باور كنيد ...!!! خوبه يه كمي به خودتون بيايد تا مضحكه عام و خاص نشيد؛ تا يه دانشجوي ترم سه به نحوه ي گرفتن هارت ريت شما كه سال آخر پزشكي هستيد و به پزشك بودنتون مفتخريد و با هزار ناز و نياز به توجه و فوكوس مردم به خودتون قدم برمي داريد، نخنده ...!!! اين هم برامون جالب بود كه تو مورنينگ هم كه هر روز براي بررسي و تشخيص افتراقي يه كيس خاص برگزار ميشد دانشجوهاي محترم و محترمه تنها به عشق خواب مي اومدن و سر رديف آخر كه از ديد اساتيد پنهان و مستتره هميشه دعوا بود!!! عيب نداره ! هميشه ، همه جا، هم خوب هست و هم بد ... اما اي كاش هميشه سعي كنيم كه اون آدم خوبه باشيم و سر خوب بودن با هم رقابت كنيم نه سر خوابيدن تو سالن مورنينگ ... بي خيال ...!! زياد شد، مگه نه ...؟؟! دعا براي بيمارها يادتون نره؛ براي منم دعا كنيد تا عليرغم كم بودن فرجه، بتونم امتحاناتم رو خوب پاس كنم و دوباره برگردم پيشتون!! تولد ساناز جون خودم رو هم با هزار سبد گل ياس تبريك ميگم ... الهي صد ساله شي، نه صد و بيست ساله شي، نه صد و بيست سال كمه، هميشه زنده باشي ...!! فعلاً يا علي، التماس دعا اما مهم نيست، همين كافي است. كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را، خدايا در اين دنيا پيوسته در معرض نابودي، هلاك و مرگ هستم در دل مي گويم : "خدايا به خاطر بندگانت معجزات بي شماري مي كني پس به نجات من هم بيا، مرا آن موهبت بخش كه در تو زندگي كنم. پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم مبادا كه از ياد ببرم تو پناه و آسايش من هستي با دستي دامن تو را مي گيرم با دست ديگر به تهيدستان و دردمندان ياري مي رسانم مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار، اي رحيم و بخشنده مرا درياب ..." ايام سوگواري مولا و سيد شهدا حضرت امام حسين عليه السلام بر شيعيان جهان تسليت باد ... عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود.
صداي پاي عيد مي آيد. عيد قربان، پاک ترين عيدها است عيد سر سپردگي و بندگي است. عيد بر آمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است. عيد قربان عيد نزديک شدن دلهايي است که به قرب الهي رسيده اند. عيد قربان عيد بر آمدن روزي نو و انساني نو است.
و اکنون تو چون ابراهيم در منايي ، اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي .اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟
اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"! پ ن ۱: دعا یادتون نره ...!! شدیداْ التماس دعا دارم. عیدتون هم مبارک باشه ان شاالله پ ن ۲: عيد غدير خم هم پيشاپيش مبارك! گرچه ما مستیم و خرابیم ، چو شبهای دگر باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر امشبی را که در آنیم ، غنیمت شمریم شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر مستِ مستم ، مشکن قدر خود ای پنجه غم من به میخانه ام امشب ، تو برو جای دگر چه به میخانه چه محراب ، حرامم باشد گر بجز عشق تو ام هست ، تمنای دگر تا روم از پی یار دگری می باید جز دل من دلی و جز تو دلآرای دگر نشنیده ست کسی بوی تو ای غنچه ی ناز بوده ام ورنه بسی همدم گلهای دگر تو سیه چشم ، چو آیی به تماشای چمن نگذاری به کسی چشم تماشای دگر باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز اوستادان و فزودند معمای دگر این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش آرزو ساخته بستان طرب زای دگر گر بهشتی است ، رخ توست نگارا که در آن می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر ... اوقات خوش آن بود كه با دوست بسر شد باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود ... گاهي اوقات تو زندگي آدمها اتفاقات قشنگي تبديل به خاطره ميشه كه ديگه هيچ راهي براي بازگشت به اونها وجود نداره ... يك بار مياد و يك بار هم ميره، اما تاثيراتش تا آخر عمر در ذهن و ياد آدمها باقي مي مونه... اولش ترديد مي كردم كه برم يا نه ؟! ثبت نام كردم اما زياد دلم راضي به رفتن نبود، پنجاه پنجاه !! بچه ها مي گفتن اگر تعداد زياد از حد بشه، قرعه كشي مي كنن، اما مثل اينكه اينطور نبود و بر حسب الويت زمان ثبت نام، انتخاب شديم ؛ من و " آزيتا و فاطمه " ؛ هر سه از يك كلاس. قرار بود سه شنبه بعد از جشن آمفي تئاتر دانشكده، بريم خوابگاه و بار و بنديلمون رو به مقصد يزد ببنديم. رفتيم و هول هولكي وسايلمون رو جمع كرديم و از اونجا به راه آهن رفتيم، با اينكه مريض شده بودم و با خودم كلي دارو به همراه داشتم ولي انگار نه انگار ...!! كمكمك حس خوبه سفر داشت خودشو بروز مي داد ! اما مثل يه خواب گذشت ...!! در راه آهن با هم اتاقي " فاطمه " يعني " ياسمن " هم آشنا شديم كه دختر فوقّ العاده(تشديد روي ق جرياناتي داره كه تنها يزدي ها مي دونن از چه قراره!!! براي اطلاع از آثار تاريخي يزد هم مي تونيد به سايت www.yazdchto.ir مراجعه كنيد!! در طي سفر هم يك آقاي فوقّ العاده(!) باحال و مهربون و زحمت كش كه تا عمر دارم خوبي هاشون رو فراموش نمي كنم بعنوانleader ما رو همراهي كردن تا خوب با جاذبه هاي شهرشون آشنا بشيم و از توانايي ها و مهارت هاشون در اداي خوب و استادانه و شيرين بياناتشون در باب شهر يزد بهره وافر رو ببريم!! دومين مكاني كه بعد از آتشكده رفتيم، قصر آيينه بود! كلي هم اونجا عكس گرفتيم و راهي دخمه زرتشتيان شديم ! -( يكي از حسن هاي بيشمار اين سفر آشنايي با عزيزاني بود كه حالا رابطه مون از آشنايي فراتر رفته و به دوستي مبدل شده !)- بعد از ديدن دخمه زرتشتيان به هتل برگشتيم تا بعد از ناهار و استراحت به بازديد هتل لاله بريم! صبح روز پنجشنبه، بازديد از مسجد جامع شروع شد؛ به ميبد رفتيم؛ نارين قلعه، كاروانسراي شاه عباسي چاپارخانه و يخچال ميبد رو با توضيحات زنده و جذاب آقاي ليدر ديديم و كلي هم لذت برديم! ناهار رو هم در رستوارن سنتي شاه عباسي صرف كرديم و بعد از ظهر هم از برج كبوتر خانه ميبد بازديد بعمل اومد و عصر هم از بنگاه شيريني سازي حاجي خليفه كه كلي در اين استان معروفه خريد كرديم( باقلوا، قطاب، حاجي بادوم و پشمك و ...!! جاي شما هم خالي ...!!! ................................................................ پ ن : در گذرگاه جهان هر چيز جانا بگذرد تلخ و شيرين عيش و محنت زشت و زيبا بگذرد گرچه سخت است و توان فرسا جدائيهاي ما قسمت اين است و ببايد ساخت اما بگذرد از پل چوبين هستي هر كسي بايد گذشت اي خوش آن رهرو كه با چشمان بينا بگذرد ... !!؟
![]()
هر چند در پس هر تلخي و هر سختي، شيريني خاصي هم پنهانه كه ... ميخوام به اين نتيجه برسم كه اگر چه در اين مدت فشار زيادي رو متحمل شديم ولي به جاهاي خوب و شيريني هم رسيديم كه هم فال بود و هم تماشا، هم خنده بود و هم گريه ... تو بيمارستان كه كار مي كني تازه معني زندگي رو مي فهمي، معني هديه اي كه خداوند به بنده هاش عطا كرده و ...
به خدا خيلي بده ... خيلي ... ![]()
( ببخشید اینجا یاس نداشتم!!
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
) با حال و مهربوني بود و دوستيمون هم از اينجا كليد خورد ... داخل قطار آقاي "ي" سرپرست و مسئول مهربون و خوش برخورد و عزيز سفرمون، يه برنامه كلي براي اين سه روز رو در اختيار بچه ها گذاشتن تا از چند و چون زماني كه قرار بود در اونجا سپري بشه مطلع بشن؛ من و " آزيتا " هم بروشورهايي كه از آثار تاريخي يزد تهيه كرده بوديم رو، بين بچه توزيع كرديم. صبح زود ساعت 4 و نيم رسيديم يزد و از اونجا هم به هتل ترانسفر شديم. يكي دو ساعت استراحت كرديم و بعد هم در رستوران هتل، صبحانه صرف شد و ساعت 9 صبح هم به مقصد آتشكده به راه افتاديم؛ خيلي از جزئيات سفر رو نميشه در اينجا بازگو كرد! ولي در نوشته ي خاطره انگيزي كه در دفترچه خاطراتتم ثبت شد جزئيات حوادث شيريني رو كه در اين سه روز رخ داد حك كردم!!( اگر خواستيد بيشتر بدونيد به دفترچه خاطراتتم رجوع كنيد!!!
)
) – يكي از قشنگ ترين و جذاب ترين قسمت هاي سفر براي اكثر بچه ها رفتن به يكي از زورخانه هاي شهر يزد بود كه در برنامه نوشته نشده بود و مثل اينكه به پيشنهاد جناب آقاي "ع" ،ليدر عزيزمون در برنامه گنجانده شده بود و الحق هم كه فوقّ العاده به جا بود و حسابي چسبيد و يك خاطره ي بي نظير رو در ذهن هامون بر جا گذاشت! طوري كه باز هم به پيشنهاد آقاي ليدر قرار شد در برنامه ويژه زورخانه كه در ساعت 8 و نيم تا 9 و نيم شب برگزار ميشد شركت كنيم .قرار بر اين شد كساني كه با اين پيشنهاد موافقند( از جمله گروه 8 نفره ي ما !) بعد از بازديد يك ساعت و نيمه از حمام خان سوار اتوبوس مربوط به زورخانه بشن و بقيه هم به هتل برگردند! از حمام خان بازديد كرديم و چاي رو هم در اين مكان صرف كرديم و به زوخانه برگشتيم! بنده خدا آقاي ليدر حسابي خسته و كلافه شده بودن و با قرص سر پا بودند و هم چنان هم در اين شرايط خوبي هاشون رو از ما دريغ نكردند! اينقدر خسته و كلافه به نظر مي رسيدن كه به ما گفتن فردا (يعني جمعه- روز آخر) نمي تونن ما رو همراهي كنند!ولي ما با شناختي كه در اين مدت از ايشون كسب كرده بوديم مطمئن بوديم كه حتماً در برنامه جمعه هم ما رو همراهي مي كنند كه البته اينطور هم شد!!
روز جمعه، يعني روز آخر هم رسيد؛ خيلي زود، خيلي ... صبح از عقّابكوه(!)، روستاي تاريخي و زيباي فراشاه، حسينيه و نخل شاه ولي، روستاي زرتشتيان چم، سرو چند هزار ساله چم، معبدگاه زرتشتيان چم هم ديدن كرديم و با نبات خانم كه يك پيرزن هفتاد و اند ساله بودند آشنا شديم و با ايشون عكس گرفتيم! به پارك كوهستان رفتيم و بعد براي استراحت و ناهار به هتل برگشتيم! آخرين مكاني كه ديديم باغ زيباي دولت آباد بود. در اينجا بود كه يكي از بچه ها دچار كشيدگي تاندون پا شد و مجبور شد قبل از رفتن به راه آهن به بيمارستان بره و پاي راستش آتل بندي بشه!! يكي از مسئولين، "آ" رو به بيمارستان منتقل كردن و ما هم براي خوردن فالوده يزدي راهي شديم!! و نهايتاً آخرين كار رفتن به راه آهن بود ... با كوله باري از خاطرات ريز و درشت و شيريني كه اتفاق افتاده بود ... و اين نوشته ها شايد براي شما زياد و خسته كننده به نظر برسه اما براي من و هسفران عزيزم يادآور خاطره اي عظيم و زيباست كه هميشه در ذهن مي ماند ...! اين شايد يك سفر نامه بود؛ بدون جزئيات، بدون توضيحات ...!! اي كاش آقاي ليدر اين نوشته رو بخونن و بدونن كه هميشه به يادشونيم و هيچ وقت زحماتشون رو فراموش نمي كنيم ...![]()
![]()
| Design By : Night Skin |
